خرید بک لینک
چی فکر می کردیم چی شد .....                    کوچک بودیم با هزار تا آرزو که فکر می کردیم وقتی بزرگ بشیم بهشون می رسیم بزرگ شدیم نه تنها به آرزوهامون نرسیدیم بلکه دلشکسته و تنهاتر شدیم ...یادمه یه بار یکی بهم گفت چون خودت نخواستی که اون اتفاق خوب توی زندگیت نیوفتاده نمیدونم شاید حق با اون بود ولی بعضی وقتا خیلی تلاش می کنی از خود گذشتگی می کنی ولی نمیشه. .....دلم واسه روزای بی دغدغه واسه بازی لی لی کردن واسه شوق زیر باران بودن واسه زنگ املاء و ریاضی و استرسش واسه تنبیه معلم واسه زنگ ورزش واسه جارو کردن کلاسا واسه......من دلم برای بچگی تنگ شده ای کاش توی همون بچگی می موندیم بزرگ شدن آرزویی بود که نمی ارزید....

برچسب: نویسنده: رضا حیدریان تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:33

به خدا گفتم :اگر سرنوشت مرا نوشته ای چرا دعا کنم خدا گفت: شاید نوشته باشم هر چه دعا کند ......به خدا گفتم :بیا جهان را قسمت کنیم آسمون واسه من ابراش واسه تو دریا مال من موجش واسه تو ماه مال من خورشید مال تو خدا خندید و گفت :بندگی کن همه دنیا مال تو من هم مال تو به خدا گفتم:درب آرزوهایم را قفل کردی و کلیدش را هم پیش خود نگه داشتیخدا در جواب گفت:همه ی عشقم این است به هوای این کلید هم که شده گاهی به من سر بزنی به خدا گفتم می ترسم و دلگیرمخدا گفت :بنده ی من با وجود من چرا غمگین و نگرانی؟حتی اگر طناب طاقتت به باریکترین رشته رسید نترس من هستم .

برچسب: نویسنده: رضا حیدریان تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 21:33

صفحه بندی